جانم تویی - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 11:41
از صبح که چشم باز کردم، فهمیدم که روز سختی در پیش دارم.درد بدن و تب و لرز....سردرد... گلو درد...بالاخره وقتی مریض داری ات تمام می شود...نوبت به خودت می رسد دیگر!!از درد دوری آقا چه کنم....امروز اصلا نتوانستم از جا بلند شوم...دلم برایش تنگ شده...یک روز است که ندیده امش....وقتی برگردم، با این درد دوری...
صبحانه حضرتی - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 11:41
دیروز نزدیک غروب، همان طور که زیر پتو دراز کشیده بودم و حال بدی داشتم...گوشی ام را برداشتم و گفتم برای آخرین بار، غذای حضرتی را امتحان کنم.همین که زدم صبحانه، باز شد و سه تا کد ملی خواست.....اشکم سرازیر شد...قربان میهمان نوازی و کرمت آقا...حواست هست به ما....امروز صبح که روز آخر اقامتمان هست، رفتیم ...
و باز بیماری - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 11:41
شب از نیمه گذشته بود که قطار ارام وبی صدا، در ایستگاه حضرت معصومه س قم ایستاد.تاکسی گرفتیم و خسته و بیمار به خانه رسیدیم...به زحمت لباس هایم را عوض کردم و مسواک زدم و نالان به رختخواب افتادم...نیمه بیدار یک استکان چای میخورم...تصاویر این چند روز سفر زیبا....مهربانی های آقا امام هشتم عو فکر هایی که د...
قدم بگذار.. - تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 0:56
تا سر صفائیه مردد بودم...نگران اینکه بروم چه می شود...بالاخره نگرانی مادرانه همیشه هست....بعد دیدم رسیدم به خیابان....یاید انتخاب می کردم...وقت تردید تمام شده بود...به خودم گفتم ، چرا فکر می کنی تا همیشه هستی و فرصت داری...از کجا می دانی که همیشه قم هستی و می توانی به این راحتی زیارت خانم جان...بروی...
سفر کوتاه... - تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 0:56
آخر هفته گذشته بود که دیدم بله وقت رفتن به سفر دیگر است...دیدار پدر و مادرها...با اینکه واقعا خستگی سفر دور و دراز، هنوز به تنمان بود...یا علی گفتم وچند تا تیکه لباس و کمی از پونه خشک هایی که از کوه چیده بودم و چای ایرانی که مامان هم مشتری اش شده و برایش خریده بودم...راهی دیار شدیم.طوری چشم هایم خست...
چه قدر خوبه... - تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 0:56
وقتی که دل تنگی...وقتی که از همه دل گیری...وقتی که کم می آوری...حتی وقت هایی که هیچ چیز شادت نمی کند....می رسی به ته خط...اما کافی است بگویند: این هم بلیط قطار...مشهد....انگار تمام دنیا رنگش...گل بهی است...شاید هم سبز...همه درد هایت را می ریزی توی چمدان رنگ و رو رفته و قصد زیارت...چه قدر خوب است که ...
و دوباره زندگی - تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 23:40
وقتی حدود دو ماه دور بوده باشی از زندگی عادی...از خانه ات...وسایلی که باعث راحتی ات بوده اند و...حالا برایت وضوح رنگ ها چند برابر شده است.لذت می بری حتی از روزمره هایت...از کبریت هایی که دیگر نم کشیده نیستنداز نبودن آن حجم حشره و عنکبوت هایی که نیششان تمام تنت را یادگار گذاشته اند...از دیدن فراوانی ...
کاش من هم زائر تو شوم - تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 23:40
ببینی که قدم بر می دارند و هدفشان به سوی کرب و بلا است...ببینی که به سوی جایی می روند که قلب و روحت پر می کشد برایش...اما همانند مرغ در قفس آه می کشی و اشک فقط مرهم توست....کاش راهی بود که من هم راهی شوم...انشالله که هر کس مسافر کربلا است...سفرش به خیر و زیارتش مقبول...سلام ما را هم به آقا برسانید.....
کتاب مونس همیشگی - تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 23:40
در انباری را که باز می کنم، چشمم می خورد به کیسه کتاب هایی که قبل از رفتن به سفر دور و دراز، امانت گرفته بودیم...چه قدر خوشحال شدم که اکثرشان را خواندم...و با اینکه کلی بار سنگینی بود، باز هم در میان جنگل و دشت از کیفم در می آوردم و می خواندم....کتاب موجود عجیبی است...به نظرم من که دست و پا هم دارد....
قدر زندگی... - تاریخ: 1402/5/27 ساعت: 2:19
اینکه نخواهی زندگی برایت تکراری شود، کار راحتی نیست...حتی اگر هر روز وقتی از خواب بلند شوی و ببینی درختان می رقصند و سیب های روی شاخه بزرگ و بزرگ تر می شوند...شبها به آسمانی نگاه کنی که غرق ستاره های پر نور و زیباست...اسبی را ببینی که با دادن چند تا سیب با تو آشنا شده و وقتی تو را از دور می بیند برا...
با خودت بنشین... - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:13
هر چند که می دانم می روی به روضه...به هیئت...اما باید که بدانی واقعا چه شده است....برای چه این قدر همه یا حسین می گویند....باید بروی سراغ مولا...کمی بنشینی و در گوشه ای خلوت یادش کنی....از اول تا به آخر....چه شد که اینگونه شد...چرا فرزند پسر پیغمبر را اینگونه کشتند....چرا آنان که ادعای مسلمانی داشتن...
صدایم کن... - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:13
به عاشورا که می رسیم، فکر می کنم فضا سنگین شده است.انگار گرد غم به همه جا پاشیده اند...دلم بد جور هوای هیئت را کرده است. جایی که بشود راحت گریست...امسال مقدر است در این کوه و دشت...در مسجد امام حسین ع پرچه کوه...باشیم. پیاده راه می افتیم...قدم برمی داریم و آفتاب داغ داغمی تابد...با هر قدم یک لعن می ...
تقلب کار... - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:13
دستی به برگ های زبر و قشنگ تربچه هایی که روز آمدن به اینجا کاشتم، می کشم...بعضی ها خیلی تپل شدند...قرمز و خوشرنگ...، هنوز دلم نمی آید که شروع کنم به چیدن...به خودم می گویم، بالاخره که بچینی...برای خوردن، کاشتی...حالا هم وقت چیدن است...جالب اینکه امروز دقیقا کنار تربچه ها علف هایی درآمده بود، درست عی...
بالاتر از همه شبها - تاریخ: 1402/2/4 ساعت: 13:22
در این شب های عزیز...برای هم خیلی دعا کنیم.مطمئنم که دعا در حق دیگری زودتر به استجابت می رسد...برای تمام کسانی که دیگر در بین ما نیستند...برای محتاجان درگهش و آبرومندان صبور و شاکر...برای دل های غم دیده ...اگر قابل باشم برای تمام خوانندگان روشن و خاموش دعا می کنم.برای حاجت من هم لطفا دعا کنید. Adblo...
الحمدلله... - تاریخ: 1402/2/4 ساعت: 13:22
مثل هر شب که سر روی بالش می گذارم و مرور ها شروع میشود...این بار دلم رفته است به نخلستان های کوفه... میان تاریکی شب و نور خفته ماه...ذکر گفتن ها و مناجات مولایم با خدای مهربان....از سطر سطر زندگی این بزرگ مرد، می توان مشق بندگی نوشت...هر کارش، هر قدمش، هر نفسش بوی الله میدهد...حتی لحظه ای که نامرد م...
تو یک مادری... - تاریخ: 1402/2/4 ساعت: 13:22
نرسیده به مطب سونو و تمام آن شلوغی های شب عید فطر، دلم پر بود از امید...پر از بیم... از طرفی لکه بینی های دیروزش... من تازه می خواستم پست آمدنش را بگذارم.... عکس چک بیبی دو خط کم رنگش...که دیدنش قلب خسته ام را شاد می کرد... اما دلشوره های این چند وقت عجیب آزارم می داد... وقتی به مطب رسیدیم...داشت رب...
جمعه بازار - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 3:06
فکر کنم چهار پنج سالی بود که نرفته بودیم جمعه بازار.اصلا فکر نمی کردم این قدر خوش بگذرد. باران هم میبارید و هوا عالی بود.کش چادر و کلی ریزه های آشپزخانه بود که مدت ها وقت نمی کردم بروم بخرم. بعد میان همه خرده فروش ها یک آقایی بود که توی فرغون گردو میفروخت. کیلویی ۱۲۰. من هم وسوسه شدم که بخرم. گفتم ت...
به هم رحم کنیم! - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 3:06
وقتی در را باز کردم، چشمم افتاد به صورتش انگار یک نفر کتکش زده باشد، سرخ و برافروخته بود.همان طور که داشت پتو را نشانم میداد، شروع کرد به درد و دل کردن."عجب زمانه ای شده. هر بار میری خرید یه قیمت جدید میگن!توی یه هفته ده تومن رفته روی قیمت ها..."یک ریز حرف میزد و من فقط گوش میدادم.گاهی تأییدش میکردم...
تو تنها نبودی! - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 3:06
گذاشته ام کنار تخت کتاب را، تا عمدا مجبور شوم بخوانمش و هر شب به یادت بیافتد دلم و سوز جانکاه تا اعماق وجودم برود و بلکه اشکی، شاید مرا به تو نزدیک تر کند عشق زندگی ام...امشب دومین صحابه ات را خواندم. چه بگویم مولا، اینکه هر پرده ای از به ظاهر دوستان ات بر می افتد و دلم میخواهد فریاد بزنم.تو تنها نب...
ولادتت مبارک - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 15:15
فقط از سفره پر برکت امام جواد علیه السلام که پهن است، باید هر چه میخواهی بخواهی، که نا امیدت نمی کنند...فرزند عزیزی که پر مهر و نور است...که امام رضا ع جانم و بانو نجمه خاتون خیلی شاد هستند از آمدنش....از حضرت معصومه ع بسیار عیدی ها گرفتم از این روز..عمه جان دستمان را خالی نگذار...چشمتان روشن از آمد...