وقتی باید...
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 15:15
از خستگی روی پا بند نبودم.نماز مغرب و عشا رو ته راه بیمارستان با سرعت خوانده بودم و حالا دم صبح دلم میخواست فقط دراز بکشم.کل شب بیدار بودم و یادم نبود آخرین بار کی شش صبح دلم صبحانه خواسته باشد!وقتی برگشتم پیش خواهر، خدا را شکر که هنوز خواب بود.چه قدر جالب هست که زود صبحانه می آورند در بیمارستان.سهم...
دلا چو غنچه نباش
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 15:15
وقتی انسان هایی را می بینم، که علیرغم مشکلات مالی زیاد، مدیریت خرج و مخارج را نمی کنند، خیلی تعجب می کنم.گاهی به رسم ادب، پای درد و دل خیلی ها می نشینم.می گویند نداریم، سخت است و خیلی در رفتارشان فشار را حسمی کنم. آن وقت بر حسب لطف خدا می بینم که به آنها پولی رسیده است و آن وقت همان آدم دست و دلباز ...
پای ایمانت بایست...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:45
گوشی تلفنم را که روی میز میگذارم، انگار زمان هم می ایستد...حرف هایی که از یک بنده خدا شنیدم مرا به بهت فرو برد..شاید مانند صفحاتی که خودت بخواهی یک کدام را انتخاب کنی و ببینی...صفحه ای از تاریخ پیش نظرم روشن میشود! زمانی حدود ده سال پیش که شهرستان بودم...زمانی که من در یک مجلس زنانه روضه کمی به خودم...
سبزی پاک کردن با فلسفه خلقت!
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:45
مثل همیشه سفره پاک کردن سبزی را پهن کردم و چاقو زدم که بند پلاستیکی سبزی را ببرم که صدای زنگ موبایل آمد.گوشی روی بلندگو بود و صحبت شروع شد..من نیز شنونده بودم...صدای دلنشنین استادی بزرگ که صحبت از خلقت وجودی انسانداشت...اینکه ماه ها دیدن فیلم ساخته شدن جنین و رشد او و بعد از تولد را دیده اند...اینکه...
ماه زیبا...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:45
در راه بودیم که هلال قشنگ و صورتی رنگش را دیدیم.مثل هر سال حس شادی و سر زندگی از دیدنش به من دست داد...ماه پر از تولد های دوست داشتنی...ماه روزهای استجابت...ماه تولد عشق زندگی ام مولا علی جانم...کسی که اگر نبود دنیا هیچ رنگی نداشت...شاید سیاه و سفید...شاید هم سیاه.... چطور میشود در این ماه شاد نبود ...
لواشک با چاشنی تاریخ
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 15:48
از زمان دبیرستان، تنها درس مورد علاقه ام تاریخ بود.عجیب بود که نه فیزیک و نه ریاضی، هیچکدام به ذهنم نمی ماند، اما تاریخ با یک بار خواندن در ذهنم حک می شد.آن همه حوادث، ادم ها ، زمان های متعدد، باز هم برایم جذاب بود.این روزها که سه تا کتاب سنگین از خسرو معتضد ،که هر سه در غالب رمان اما مستند گونه زما...
روز بلند
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 15:48
در این گرما زنده ماندن هم خودش نیروی اضافه می خواهد.چه برسد به اینکه صبح بلند شوی و ببینی آب از زیر آبگرم کن راه گرفته باشد و خودت هم وضع خوبی نداشته باشی.بعد کلی کارهای انبار شده هم روی سرت ریخته باشد.عجیب تر اینکه هر چه قدر فکر می کردم ناهار چی بپزم و بعد تر شام، اصلا یادم نمی آمد.برنج تمام شده ب...
شام در زیر آسمان
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 15:48
همین طور که کلافه جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و حالت تب داشتم و سرم درد می کرد، اتفاقی قرار شد که شام را ببریم روی پشت بام.خودم را کشان کشان بردم بالا. البته ما چون طبقه سوم هستیم، خیلی نزدیک هستیم.(کلا سه طبقه است ساختمان)چیزی که شگفت زده ام کرد این بود که واقعا هوای بالا خنک بود.آنقدر که چند تا ...
بهار
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:02
نمی دانم از چه بنویسم ، از درد های پرستاران خسته، از مردمان فقیری تنها راه درآمد شان دست فروشی و کارهای روزمزدی بود. از خستگی و کلافگی مادران صبوری که نامشان در هیچ جایی نمی آید. از غم نوشتن کاغذی قطو
اولین گذار بعد از چهل روز
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:02
از وقتی که گفتند کرونا آمده در خانه مانده بودم. هم به خاطر خودم و دیگران.نمیدانم چرا وقتی قرار است یک کاری را انجام بدهیم ، می رویم عکس آن کار را انجام میدهیم. اگر همان روزهای اول وقتی با زبان خوش گفت
رسم روزگار!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
تابستانی که گذشت ، روزهای سخت بدهی و چندین قسط وام سنگین عقب افتاده و نداشتن هیچ درامدی بود.هر روز صبح با صدای اسمس هشدار بانک از خواب بیدار می شدیم.روزگار به شدت سخت شده بود. شاید این روزها برای خودت
مسابقه محله با مورچه ها!!!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
عادت کرده بودم که تمام کارها را سر پایی و روی کابینت ها تنهایی و تند تند انجام بدهم.مثل پاک کردن برنج و حبوبات و ... . یکی اینکه هم ورزش می کنم و هم کسی یکهو همه چیز را به هم نزند.خلاصه مسابقه محله شر
ماشین ظرفشویی عزیزم!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
مدت ها بود که تصمیم داشتم بخرمش!. خواهرم که خرید منم دلگرم شدم. از اینکه برای شستن اون همه ظرف فقط ده لیتر مصرفشه تردید رو گذاشتم کنارهمه میگفتن بوش بخر. اما من دل به دریا زدم و زیروات خریدم که برای شرکت پاکشوماست.خدا را شکر راضی ام. از خدمات پس از فروششون هم خوشم اومد.فقط اینکه باورم نمیشه که دیگه ...
مهمونی خونه بی بی جان!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
وقتی همسری ما را رو جلوی پل حجتیه پیاده کرد و به سمت حرم راه افتادیم، اونقدر دلگیر و خسته بودم که به سختی می تونستم راه برم! وقتی همه شهر برات مثل زندون میشه!، وقتی دلت هوای چای تازه دم و نگاه مهربون
بهترین کار در زمان حال!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
از ان دست ادمایی که خیلی توی گذشته سیر میکنن و همش بین الان و گذشته در حرکت هستن ، خوشم نمیاد. گذشته از نظر من فقط یه مفهومه که توش یه سری کار ادما رو ماژیک قرمز بکشیم که یادمون نره.بعد اینکه خوبی ها
یادش بخیر!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
به گمانم همین حوالی اسفند پارسال بود، که در مورد خوش بودن و اینها و غم نداشتن نوشتم و آخ که دوستان ناجوان مردانه گفتند که دلت خوش است و تو از درد چه میدانی؟!توی ایران هیچ چیزیبدرد نمی خورد و هیچ ند
معجزه می کند صبوری!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:20
نزدیک ظهر که می شود می روم روی مبل های کنار پنجره جنوبی، لیوان چایم را جرعه جرعه می نوشم و به گلدان یاسی زیبایم نگاه می کنم،که در زیر نور خورشید انگار می رقصد و دلبری می کند!با خودم فکر می کنم اگر چه
خوش خط کی بودی تو؟!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 4:47
بعد از مدت ها که در فکر کلاس خط بودم، دل به دریا زدم و رفتم.اولین جلسه بود . استاد گفت: یک چیزی بنویس، ببینم.خلاصه که فکر کنم اولین نفر خوش خط کلاس بودم!. استاد پایین جمله من، درست تر جمله را نوشت.وقتی به همسر جان نشان دادم، گفت : خط تو که بهتر است. استاد زور زده نوشته.. اما تو همین طور خدادادی بلدی...
زندگی با یاد مرگ!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:57
هر بار که صحبت مرگ می شود، همه فقط به اشتباه یاد گرفته اند بگویند: دور از جان! مرگ هم برای انسان مثل تولد نوشته شده است.البته دعای خیر و سلامتی خوب است،اما به گفته مولا علی(ع) مومن در روز بیست بار به یاد مرگ می افتد.مرگ از نظر من خیلی هم شیرین است!. چرا یادمان میرود که ما مسافر هستیم؟!.مسافرت مگر بد...
هدیه هایی که نمی گیرم!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:57
روز های خاص زندگی ام که میشه، دوست دارم به همون اندازه که برای من مهم ان برای عزیزانم هم مهم باشه!اما خوب همه یه جور فکر نمی کنن!. یا حتی تو شرایط مالی بدی باشن که ازشون نمیشه توقع داشت!!.اما چیزی ک