اینکه هر روز صبح بلند بشی و صبحانه درست کنی....فکر ناهار...ظرف شستن...کار و باز ظرف شستن....لباس...
اینها از نظر منی که یک دوره طولانی در بیمارستان بودم و صبح تا شب، مجبوری دائما ادای زنده بودن را در بیاوری....در محیطی پر از بوهای بد...خسته کننده و اجبار بیدار شدن پنج صبح...
محیط الوده....
همین کارهای همیشگی...خود بهشت هستند...با تمام وجود دوست دارم سبزی کوکو بخرم و پاک کنم. خرد کنم و خودم برایشان وقت بگذارم و سرخ کنم. از عطر و بویش مست شوم و فکر کنم، زندگی مگر همین نیست؟
حالا لابلای سختی ها و این گرانی های کمر شکن، اگر فکر خود با ارزشم نباشم....آن وقت چه فایده...که ثروث عالم را هم داشته باشم و به قول اکبر عبدی خدا بیامرز....وقتی پولدار بشوی و نتوانی یک لقمه غذای حسابی بخوری ...چون قند و چربی و فشار خون و...
نمی گذارند...بس که حرص خوردی و ذخیره کردی...
بیخیال از همین لحظه ها....ولو تکراری کیف کن...فکر کن..
نگاه کن...ارام بجو لقمه دهانت را و به مزه هایی که کلی برایشان زحمت رفته...اهمیت بده.
همین الان عشق در جریان است....
خدا را شکر...
برچسب:
نویسنده: نگار بختیاری