چند وقتی است که ته پذیرایی کنار پنجره رو به کوچه میخوابم.
گاهی تنهایی بد نیست...حس خوابیدن روی رخت خواب های چیده شده، کمد دیواری...
چه کسی می دانست قرار است ادم ها این قدر از هم فاصله بگیرند...با بهانه و بی بهانه...
بعد از رفتن آقاجانم...انگار رابطه ها خیلی زیاد کم رنگ شدند...گاهی فکر می کنم ستون مهربانی خواهر ها و برادر همین آقاجانم خدا بیامرز بود.
از آن طرف بعد از فوت مادر شوهر...همین طور شد...نمیدانم این قدر کینه و کدورت وجود داشت، یا اینکه الکی به هم ریخته شدند...
به هر حال همین حس خودم را دوست دارم....
کمی فکر کردن و دور شدن از روزمرگی، موهبت بزرگی است...
سن اگر بالا برود و ندانی چه طوری داری می شوی....خیلی افتضاح است...خرده عادت ها...رفتار هایی که هم خودت اذیت شوی و هم دیگران...
نوجوان بودم، عاشق این محاسبه نفس بودم..
انگار الان صد سالم است....
هم روح را باید دریابیم و هم جسم...
اما بعد از مدتی عاشق خودت می شوی...ارامش پیدا می کنی که حواست به خودت هست...
مطمئن باشیم بدن هوشمند ما...اصلا حوصله و توان هضم یک عالمه غذا را ندارد....دعایمان می کند...
برچسب:
نویسنده: نگار بختیاری