خداحافظ بابا جانم
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
گرمای ظهر و داغ قم...آن همه استرس ناهار پختن برای عزاداران و دوستان....حجم بالای کار....هیچکدام...نمی توانست از داغی غم دلم بکاهد... از اینکه دوباره یتیم شدم....باز هم مراسم تشییع....جگرممی سوخت...کدام نامردی جرات کرد که ما بچه ییتیم ها را دوباره یتیم کند؟!ترامپ قمار باز و بچه خوری که به خونش تشنه ا...
۱۷ تیر ماه
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
یک روزهایی را ...گاهی داری از سر می گذرانی....که فکر می کنیدر اعماق دریایی....بدون اینکه بتوانی صدا ها را تشخیص بدهی.... خودت را هم گم کرده ای....گرسنگی ات...خوردن های عصبی وار...خستگی...درد ها....سردی ات...گرمی ات.... عشق و دیگر چیزهای زیبای زندگی ات...فکر می کنی چه شده است و دائم از خودت می پرسی: ...
هوای خودت را داشته باش
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
چند وقتی است که ته پذیرایی کنار پنجره رو به کوچه میخوابم.گاهی تنهایی بد نیست...حس خوابیدن روی رخت خواب های چیده شده، کمد دیواری... چه کسی می دانست قرار است ادم ها این قدر از هم فاصله بگیرند...با بهانه و بی بهانه...بعد از رفتن آقاجانم...انگار رابطه ها خیلی زیاد کم رنگ شدند...گاهی فکر می کنم ستون مهر...
صبح است
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
وقتی بیمارستان بستری بودیم، شاید زیاد از سختی هایش یادم نمانده...اما یک چیزی خوب در ذهنم حک شد.... هر صبح...یک معجزه است...هر صبح یک ابتدا است که شاید روز بعدیی...را نبینی...این جمله را زیاد شنیده ایم...اما من با جانم لمس کردم.وقتی موقع طلوع، نور خورشید با آن شدت، از پنجره بزرگ و بدون پرده به همه ات...
کاش بشود
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
این خانه را دوست دارم، اما واقعا پله هایش آزار دهنده شده... اینکه تراس ندارد.... و مشکلات دیگر... بیشتر از همه دلم یک خانه ویلایی با درخت و حوض می خواهد. جایی که یک عالمه پیاز داغ سرخ کنم و دخترک همسایه نیاید با اه و پیف بگوید، جمعش کنید! جایی که اصلا کسی نگاهش به خانه ما و حیاطش نباشد. شاید در این ...
خاکت طلا...ایران
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
در روز جاری خیلی قم گرم بود.آفتاب عجیب و نورانی تر...منم که با چشم درد و تب تابستانی، بیدار شده بودم....بیشتر اذیتم می کرد گرما. چای اعلا بهاره همیشگی خودم را دم کردم و فکر کردم، چطور بهترنمی شوم. البته قرص اهن هم که می خورم، از سردرد و حالت تهوع و.... به مجموعه حالاتم اضافه می شود.حالا بماند نوع گر...
شکر برای معمولی ها
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
اینکه هر روز صبح بلند بشی و صبحانه درست کنی....فکر ناهار...ظرف شستن...کار و باز ظرف شستن....لباس...اینها از نظر منی که یک دوره طولانی در بیمارستان بودم و صبح تا شب، مجبوری دائما ادای زنده بودن را در بیاوری....در محیطی پر از بوهای بد...خسته کننده و اجبار بیدار شدن پنج صبح... محیط الوده....همین کارهای...
خانه نو یا؟
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
چند وقتی هست که جاری بعد از چندین سال خانه ساختند و رفتند خانه بهروز.خانه نو وقتی در شهرستان ما می سازند و یا می خواهند بروند خانه دیگری....تمام وسایل باید نو بشود... بدون کابینت و تجهیزات نو که محال است بشود...اما واقعیت این شده که شما اول، تمام زندگی تان باید مورد پسند دیگران باشد و بعد ببینید که...
دعای زن و شوهری
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 16:45
وقتی خوب نگاه کنی می بینی، وقتی دعایی از ته دل کردی برای بقیه...خیلی زود مستجاب شده.من همیشه شنیدم، دعای پدر و مادر....در حق بچه ها حتما جواب می دهد...اما نشنیدم که دعای مردی در حق زنش...یا خانمی در حق شوهرش...وقتی می بینید، که همسرتان دارد با تمام وجود، خوبی در حق تانمی کند...متشکر باشید و برایش از...
فامیل واقعی
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 14:38
توی اقوام هستند افرادی که ظاهرا خیلی مهربان هستند...اهل دین و دیانت هم هستند.من هم دوستشان دارم و توقعی ندارم.اما یک فیلمی دیدم و دلم یک جوری شد. یک عمه مهربانی که پای حرفهای خواهر زاده و برادرزاده می نشست. هر بار می دیدشان یک هدیه ای میخرید....می گویم همه اینها خیلی خوب است.....منتها اینکه فامیل ای...
نخبه بی مغز
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 14:38
برای شوک شدن کافی بود...تیترش..یک مردی که زن داشت....ایرانی....خارج از ایران..آن وقت مرد بلند شود....یک شب زنش را با چاقو تکه تکه کند!!!حالا از قضا در دانشگاه خوبی هم تحصیلات کند....معروف باشد که نخبه هم هست!!!از آنهایی که دوست دارند زنشان هم لخت بگردد.... هم تیپ هایشان هم آفرین بگویند بهشان!!!! که ...
یک اجبار....
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 5:35
وقتی که سه شنبه قرار بود از پیش مامان اینها برگردم، با خودم گفتم...حالا که وقت دارم....تا جمعه تمدید کنم.واینگونه شد که تنها ماندم.از قضا فهمیدم، چهارشنبه عروسی برادر جاری هست...و من به شدت تحت فشار که باید بروم.از زمان کرونا...به چنین عروسی نرفته بودم...گمان می کردم....خوش بگذرد...اما برایم خیلی در...
یا حیدر کرار
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 5:35
به پیشانی بند سبز نگاه می کنم. یادگار عید بزرگ و همیشهدوست داشتنی غدیر....مولای عزیزم علی(ع) مبارکت باشد....ردای سبز امامت چه برازنده ات است و دست های گرم پیامبر(ص) چه قدر پشتیبان خوبی....این فرمان الهی که رسید در آن دشت....در آن برکه غدیر...تو باید وصی بشوی....به اذن پرودگار....چه قدر بشر....محتاج ...
ماه ارباب....
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 5:35
شب هایی که گذشت...پر از بیم و امید...نمی دانستم بعد از شهید رئیسی عزیز....این روزگار هم می رسد...روزهایی پر از نگرانی برای ایران عزیزم....پر از دلهره برای قشر ضعیف....خدایا خودت رحمی....در همان اوج غصه....یک نشانه خیلی قشنگ....دلم را ارام کرد...یک خوشه سبز دیدم....از لابلای درز کابینت بالای ظرفشویی....
بیماری
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 17:28
درد همه وجودم را پر کرده است.در این چند روز دو سری سرم و دارو های خیلی قوی زده اماز صبح کل دندان ها و فکم به شدت درد می کند.خیلی اذیت کننده هست.هر دارویی را هم نمی توانم بخورم.بدنم حساسیت می دهد.بدن درد و سرفه و....هم اضافه شود، فقط برای کارهای ضروریمی توانم بلند شوم.خلاصه بیماری را می گذرانم که گما...
دوستان
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 17:28
یک مدتی می روم...البته در همین قم هستم....شاید چند هفته...چند ماه...روزگارتان خوش و خرم باشد....خبرهای خوش پیروزی غزه برسد....انشالله...و ظهور آقا به زودی....زود محقق شود.... Adblock test (Why?)
من زنده ام....
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 2:43
شاید یک روزی بیاید و دیگران و حتی خودم بخواهم، چرا به این نقطه رسیدم که دیگر از درد هایم، حتی به خانواده ام، هم چیزی نگویم....جوابش فقط یک کلمه است....تو را بفهمند....همان طوری که هستی....اما نمیخواهند و نمیتوانند...و سکوت و نقاب بر صورت زدن و دم نزدن....چرا که میخواهی برای خودت دلسوزی کنی و تو را ب...
عید است...
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 2:43
بعد از اینکه تازه یادم افتاد، باید رگام بزنم....راهی بیمارستان شدیم...فرقانی رفتیم و خلوت بود...یک نکته خیلی خیلی منفی...آنجا این است که دکتر مرد، برای گذراندن طرح آنجا در اتاق اورژانس گذاشته اند.والا بیمارستان خوبی هست.یک زن دارد می زاید و می رود آنجا روی تخت فقط یک پرده مسخره جدا کننده هست.معاینه ...
سالار غم زینب
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 2:43
گاهی انگار، همه کوچه هایی را که باید....رفته ای...همه کارهایی که به فکرت می رسید، همه دعا هایی که می دانستی....نذر و توسل و...اما به نقطه ای می رسی....که به خودت می گویی...همین جا بایست....شاید به صلاح نباشد....همین را دوست داشته باش...نخواه، چیزی را که نمیخواهد....تسلیم باش!بعد می رسی به آیه ای که ...
شب یلدای من
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 13:43
یاد آن وقت ها که انشا می نوشتیم...احساس و تمام وقایع و کل ادبیات را باید، در یک صفحه جا می کردیم.....دیشب اما برایم خیلی شب دوست داشتنی بود....اول قرار بود برویم شهرستان....بعد به خاطر کلاس عصر....دیدم که خیلی دیر شده و بماند برای بعد.حتی شام هم نگذاشته بودم. فقط یک کیک عصر پخته بودم برای تولد عزیز ...