وقتی بیمارستان بستری بودیم، شاید زیاد از سختی هایش یادم نمانده...
اما یک چیزی خوب در ذهنم حک شد....
هر صبح...یک معجزه است...هر صبح یک ابتدا است که شاید روز بعدیی...را نبینی...
این جمله را زیاد شنیده ایم...اما من با جانم لمس کردم.
وقتی موقع طلوع، نور خورشید با آن شدت، از پنجره بزرگ و بدون پرده به همه اتاقی را که تمام شب از شدت غم و نگرانی و تاریکی...سیاه بود...می تابید
فکر می کردم... عجب...خورشید دوباره طلوع کرد!
این قدر درگیر بودم و افسرده....گمان می کردم...اتمام دنیاست...
و خورشید با آن ضربه های کوبنده....من را تکان می داد.
حالا دوست دارم بگویم...رسیدن به قله پیروزی شایسته آنهایی نیست که فقط قوی هستند....
دوام آوردن در سیاهی شب...در تیره روز مشکلات...حتی وقتی که از اشک هایت خودت هم خجالت بکشی...
باز هم شایسته جشن پیروزی است...چون تو با قدم های خیلی کوچک در تاریکی ها...گام به گام جلو رفته ای... و این نهایت قوی بودن است.
هنگامی که همه در روشنایی وشادمانه به زندگی ارام و سرمستانه خودشان...به تو جملات انگیزشی می دادند...
این را آنها نخواهند فهمید...آنها فقط بلد بودند...بگویند...قوی باش!!
چه جمله مسخره و زشتی...
تو در نهایت قدرت و در طوفان گام بر می داشتی...
چه باک از دیدن سیل اشک هایت....
همین دوام آوردن ساده به قول آنها....همین که غذایت را
می توانستی قورت بدهی....وقتی یک گلوله بغض به اندازه نارنگی توی گلویت بود....این می دانی چه اندازه انرژی ای تو می گرفت؟!
وقتی قرار بود به سمت اجاق گاز بروی و دیگ را رویش بگذاری....این فاصله چند قدمی....به نظر تو شاید...فاصله قم تا مشهد بود....
به همان طولانی...برهوت...ناتمامی...
فکر می کردی حالا تا شب دراز....چگونه ادامه بدهی....
دست هایت، رمق نداشت روی کابینت را دستمال بکشی...
حالا که فکر می کنم...باید از خودم، معذرت بخواهم...بابت آن همه ملامت...بابت آن حجم انتقاد از ظرف های نشسته...و خانه نامرتب...
دختری که در فاصله یک سال پدر نازنین از دست داده بود...یک عالمه سختی کشیده بود. مادر شوهرش فوت کرده و همراه غم بود.
درد های کشنده داشت و باز ادامه داده بود...
حالا نوشتم که هر کس دارد این روزها را فقط به شب می رساند..
به خودش افتخار کند!
از خودش و خدایش تشکر کند....
و ذره ای به حرف ها و سرزنشهای منفی، اهمیت ندهد...
خورشید باز هم طلوع خواهد کرد....
روزهای سختی باقی نمی ماند....
فقط گام بر دار....
صبح نزدیک است....
برچسب:
نویسنده: نگار بختیاری