خرید بک لینک

یک روزهایی را ...گاهی داری از سر می گذرانی....که فکر می کنی

در اعماق دریایی....بدون اینکه بتوانی صدا ها را تشخیص بدهی....

۱۷ تیر ماه

خودت را هم گم کرده ای....

گرسنگی ات...خوردن های عصبی وار...خستگی...درد ها....

سردی ات...گرمی ات.... عشق و دیگر چیزهای زیبای زندگی ات...

فکر می کنی چه شده است و دائم از خودت می پرسی: آیا تو همانی؟

بی دغدغه...شادمان....پر انگیزه...پر از عادت های خوب و سالم...

برنامه های مختلف....

نوشتن و خواندن کتاب...

فیلم دیدن...

نمی توانم در این یکسالی که گذشت....از بعد از ۱۷ تیر ۱۴۰۴...بگویم که خودم هستم....دیگر آن حمیده سابق نشدم...

به تعداد موهای بیشمار سفیدی که در سرم نشست...

به تعداد غم ها و نگرانی ها....

به بیمار کوچولوی خودم...

به حرف های بی مورد و آزارهای عزیزانم....

به رنج ها و تنهایی ها...

خواستم با خودم بگویم...تمام شدند به لطف خدا و اهل بیت صلی الله...

اما دلم خواست از نجوا هایی بنویسم....که میان آن گم شدن ها در اعماق اقیانوس تاریک...به من می گفت: کنارت هستم....

تنها نیستی...

از آن بزرگ مرد یگانه زندگی ام....که نمی توانم اسمش را بنویسم...تنها استاد و حکیم بزرگ و گمنام عصر زمانه...

تک تک روزهای دشوار و مایوس کننده....می شنید حرف های ما را....

و همین شنیدن ساده و تنها کلامی که همه چیز خوب است....

هیچ چیزی نیست.....

چراغ بزرگ....آن دشت تاریکم بود...

گاهی فقط بشنوید...عزیزی را که دارد درد می کشد و هیچ نگویید....

از جان بشنوید....کنارش باشید....دستش را بگیرید....

او خودش پر از جملات ناتمام و تمام است....

آسمان چشم هایتان را.... پر از محبت کنید و ببارید در زمین نگاهش...

همه چیز خوب خواهد شد....

برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45

صفحه بندی