خرید بک لینک

دستی به برگ های زبر و قشنگ تربچه هایی که روز آمدن به اینجا کاشتم، می کشم...بعضی ها خیلی تپل شدند...

قرمز و خوشرنگ...، هنوز دلم نمی آید که شروع کنم به چیدن...

به خودم می گویم، بالاخره که بچینی...برای خوردن، کاشتی...

حالا هم وقت چیدن است...

جالب اینکه امروز دقیقا کنار تربچه ها علف هایی درآمده بود، درست عین خود تربچه ها..عجب تردستی دارد طبیعت...

چوچاق ها هم فیک دارند...حتی ترش واش ها...کپی برابر اصل...

این مدت آلوچه های ترش جنگلی دارند می رسند...

باید گزنه بچینم و بگذارم خشک شود برای مامان...

دیروز هم رفتم گل گاو زبان چیدم از باغ همسایه عزیز کلثوم خانم...

خودشان چیده بودند و بار آخر باغش را به من هدیه داده بود بچینم...

برایم یک شیشه ماست هم داد...

خانم دوست هم از من خواست بروم کمک زندایی همسرش، که خیلی مسن است، برایش پیاز داغ سرخ کنیم.

بساط آتش و سه لنگه و سرخ کردن، زیر باران مهیا بود...

من در حال کیف از دیدن آتش نشسته بودم، همین طور با کفگیر چوبی هم میزدم، که یک دفعه حس کردم یک چیزی زیر بازوم فشار داد...

از جا پریدم...یک توله تپلی از سگ های زندایی بود که خیلی لوس بود، خودش را داشت فشار میداد...

یعنی داشتم قبضه روح می شدم.

سگ به شدت بامزه ای است. وقتی دایی به تندی فقط بهش گفت برو...با صدای بلند عو عو کرد و رفت.

خلاصه که کل هیکلم را آب کشیدم....

بعد هم دو تا نان تازه و چند تا تخم مرغ هدیه دادند به من .

شب ها سرمایش دارد مثل پاییز می شود.

بخاری هیزمی خیلی می چسبد. حیف که دلم نمی آید زیاد چوب بسوزانم.

برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:13

صفحه بندی