خرید بک لینک

از خستگی روی پا بند نبودم.نماز مغرب و عشا رو ته راه بیمارستان با سرعت خوانده بودم و حالا دم صبح دلم میخواست فقط دراز بکشم.

کل شب بیدار بودم و یادم نبود آخرین بار کی شش صبح دلم صبحانه خواسته باشد!

1 برگشتم پیش خواهر، خدا را شکر که هنوز خواب بود.

چه قدر جالب هست که زود صبحانه می آورند در بیمارستان.

سهمیه صبحانه را گرفتم و نشستم روی صندلی.

پاهایم ورم کرده بود وانگار دو تا وزنه به پاهایم بسته بودند.

اما لحظه ای نبود که بنشینم و بخواهم یاد درد هایم بکنم. الان یک نفر به شدت احتیاج داشت که روحیه بشاش و پر انرژی ببیند و یاد مامان نکند که الان اگر بود چنین و چنان.

چون همیشه این جور وقت ها مامان هر جا که بود خودش را

می رساند و الان به خاطر اینکه نمیتوانست آقاجان را رها کند، نیامده بود.

حالا من بودم که وجودم از خستگی مچاله شده بود و اصلا ن1 ابراز وجود میکردم.

صبحانه نان و حلوا ارده بود و لقمه لقمه دهان خواهر گذاشتم.

انگار با طلوع خورشید و شروع یک روز نو، خودم را پشت همان روز گذاشتم...

چه خوب که وقتی باید خودت را از یاد ببری، بتوانی...

باید عبور کنی و به چیزی الان کنار تو احتیاج به تو دارد، فکر کنی و همتت را بگذاری...برای او...هر چند که خیلی سخت باشد.

برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 15:15

صفحه بندی